اشاره:
چرا تاريخ قباي طبيعت بر تن ميکند؟ چرا فرهنگ به عنوان خط تکامل طبيعي و نقيض طبيعت به صورت اشتباه آميز حيثيت طبيعي پيدا مي کند؟ حيثيت طبيعي که تاريخ به امر هستومند و انتيک تبديل مي گردد که صورت اعتلا يافتهي آن در افغانستان تصلب و سکون در از ارزشهايي قومي به مثابه يک امر طبيعي است. اسطوره، تاريخ، طبيعت، تاملي بسيار درخشان و تقريبا اولين صورتبندي نظري است در پاسخ به پرسشهاي فوق که «محمد جواد سلطاني» در آن با در کنار هم چيدن سه مفهوم اسطوره، تاريخ و طبيعت، تاريخي شدن اسطوره و طبيعي شدن تاريخ در افغانستان را توضيح ميدهد. به نظر ميرسد در فضاي فکري و فرهنگي افغانستان که تنها جويدن مفاهيم کليشه اي و دهن پرکني چون دموکراسي، حوق بشر، سکولاريسم، بنيادگرايي و لاس زدن با سوژههاي ژورناليستي کام فرهنگيان ما را شيرين ميکند، چنين تاملاتي بديعی يقينا ميتواند راهگشا باشد. اگر دولت انتخابي در افغانستان به يک دولت باندي مبدل ميشود و پارلمان جايي براي تفريح و بحث مسايل شخصي اضافه کردن حقوق و نوکر وکلاء، و از همه وحشتناکتر انديشيدن مهر تاييدی مي شود بر جهل و تاريخ به طبيعت رنگ عوض ميکند، پس به ناگزيریم به تبارشناسي تاريخي و فرهنگي این مسايل بپردازیم تا بدانيم که چه چيزهايي سد ديده ما است که نميتوانيم مثل ديگر مردمان، به هستي نگاه کنيم. چرا آگاهي در کشور ما به امر ترس آور مبدل شده است و آنچه که بايد ره به آينده بگشايد سد ديده ما است؟ پاسخ محمد جواد سلطانی به این مشکل طبیعتزدایی از تاریخ است. بسوي عدالت تلاش مي کند پرسشهايي را که در بيرون رفت از وضعيت موجود کمک ميکند، مطرح نمايد؛ پرسشهايي که اميد مي رود به انساني شدن وضعيت در افغانستان کمک نمايد.
"بسوي عدالت"
اسطوره، تاريخ، طبيعتمحمد جواد سلطاني
1. افغانستان جامعهي است كه از گذشتهي دور تا روزگار اكنون دچار «انحطاط تمدني» است. انحطاط تمدني فارغ از پارهي ملاحظات ترمنولوژيك، مفهومي است كه ميتواند واقعيت آن چه را كه ديروز برما رفته است و نكبت و بلاهتي را كه امروز گرفتار آنيم باز نمايي نمايد. انحطاط تمدني به مثابهي يك پديدار و وضعيت تاريخي را ميتوان از وجوه مختلف مورد تأمل قرار داد. في المثل تأمل در شرايط تاريخي كه انحطاط تمدني به عنوان يك «تقدير تاريخي» از آن بر آمده است ميتواند يكي از همين وجوه باشد. اما از حيث ديگر مواجهي ما با اين وضعيت تاريخي به همان ميزان داراي اهميت است كه پرسش از چيستي و چرايي آن.
تأمل در نوع مواجهي ما با مسألهي انحطاط به صورت عام، امري است كه از جهات گوناگون به «مسألهي تفكر» در جامعهي ما ارتباط مييابد. بنابر اين به صورت طبيعي پرداختن به مسألهي تفكر ميتواند ماهيت و ابعاد رويارويي ما با وضعيت انحطاط تمدني را قابل درك سازد. پرداختن به مسألهي تفكر، موضوعات ديگري هم چون «چيستي وضعيت انديشگي» و يا فقدان انديشه را به ميان ميكشد. به عبارت ديگر پرداختن به مسألهي تفكر متفرع به ايضاح وضعيتهايي است كه به عنوان يك «تيپ ايده آل» و نوع آرماني وضعيت انديشگي يا فقدان انديشه خوانده ميشود.
خردمندي و انديشه ورزي ويژگي ذاتي انسان است. انسانها به حكم انسان بودن فكر مينمايند. تفكر همانگونه كه هايدگر ميگويد امري آموختني است. انسانها از طريق فرايندهاي يادگيري قادر به تفكر ميگردند. اما اين يادگيري خود تابعي از توجه به موضوعات و مسايلي است كه براي فكر كردن وجود دارد. بنابر اين «براي آنكه قادر به تفكر باشيم بايد آن را بياموزيم. اما آموختن چيست؟ انسان هنگاهي ميآموزد كه تمامي كردار و رفتار خود را با آنچه همواره از امور بنيادين به او وانهاده ميشود، هم آهنگ كند. ما هنگامي تفكر را ميآموزيم كه به آنچه براي تفكر وجود دارد، توجه كنيم.» تفكر در عين اينكه آموختني است و آموختن تفكر هم به معناي هماهنگي با امور بنيادين و تمركز بر روي سوژهي تفكر است، نيازمند گزينش نيز هست. مسأله گزينش از اين ضرورت ناشي ميشود كه جهان زندگي ما اشباع شده از سوژهها و موضوعات است كه هر كدام بنابر اولويتهايي سبب بر انگيختن توجه ما به آنها ميگردد. و اين توجه در فرجام، سوژه مورد نظر را به مثابه موضوع براي تفكر تبديل مينمايد. به نظرهايدگر همواره سوژههايي وجود دارند كه «في نفسه» بايد موضوعي براي انديشيدن قرار گيرد. امري كه «في نفسه» ميتواند سوژه براي تفكر باشد، امري است كه با مخاطرات توأم است. در نظام فلسفي هايدگر اين امر مخاطره برانگيز «فكر نكردن» است. بنابر اين ميتوان نتيجه گرفت كه «فكر نكردن» از اموري است كه به طور ذاتي موضوعي است براي فكر كردن. يعني در واقع، انديشيدن در اين كه چرا فكر نميكنيم. و فكر نكردن امري است مخاطره آفرين و تأمل برانگيز.
علاوه بر اين، هايدگر در گفتار «تكنولوژي چيست؟» مسألهي نسبت ميان پرسش و تفكر را مطرح مينمايد. از نظر او «پرسش، تقواي تفكر» است. و البته پرسش زماني وارد ساحت انديشه ميگردد كه ما نسبت به امر يا اموري مخاطره برانگيز تذكر يافته باشيم. بنابراين نبود پرسش به معناي بيتقوايي و ابتذال تفكر و غفلت از امور مخاطره برانگيز است. اينكه ذهن و انديشهي نتواند به طرح پرسش بپردازد ميتواند نماد و بيانگر دو وضعيت زير باشد:
يكم: از نگاه دانش و معرفت موجود و در دسترس، كه به ميانجي آن هستي، انسان، جامعه، تاريخ و پديدارهاي مربوط به آن قابل درك و تفسير ميگردد، وضعيت مسأله آفرين و مخاطره آميزي وجود ندارد. به عبارت ديگر ما خود را روياروي ودر تقابل با «مسأله ي» نميدانيم و لذا آن را مورد پرسش نيز قرار نميدهيم. دانايي و معرفت، دست كم در برخي از رويكردهاي فلسفهي علم، ريشه در ترديدها و پرسشهايي دارد كه در مواجهه با واقعيت هاي بيروني پديدار ميگردند. و وجود پرسش يا به ميان آمدن ترديد، خود ناشي از وجود نوعي تعارض، تضاد و ناسازگاري در ساخت ذهني و نظام آگاهي جامعه است. «خواست انديشيدن» ريشه در همين تعارض دارد. و اين ناسازگاري زماني به شديدترين شكل ممكن تظاهر مينمايد كه دانش و معرفت در دسترس، درك و تفسير معني دار واقعيتها و رخدادهاي ناكار آمد گردد. به بيان ديگر آشكار شدگي راستاهاي تناقض ميان دانش و معرفت گذشته و واقعيت هاي پيش رو ضرورت طرح پرسشهاي جديد را مطرح مينمايد. به لحاظ تاريخي نيز هيچ نظام فكري و علمي نميتواند در غيبت پرسش هاي اساسي موجوديت پيدا نمايد؛ به همين دليل است كه گفته ميشود: «حيرت يونانيان در برابر وجود به پرسشي تحويل شد و اين پرسش، پاسخ يا پاسخهايي يافت كه فلسفه، تفصيل اين پرسشها و پاسخها است.» از اين نظر گاه ميتوان گفت كه فقدان پرسش، نماد توازن ميان آگاهي و واقعيت يا «ذهن»» ـ «عين» است. و زماني كه اين تعادل به تزلزل و ويراني گرايش پيدا نمايد پرسش از امكان هاي تازه نيز خلق ميگردد.
دوم: اين فقدان پرسش نه به دليل «بي مسألگي» يا استمرار تعادل آگاهي بلكه از سر استيصال و درماندگي ذهني و فكري است. اينكه جامعه نميتواند وضعيت انساني خود در تاريخ را مورد پرسش قرار دهد و فجايع انساني و تاريخي را به سوژه براي انديشيدن و نقد مبدل سازد، بيانگر نابالغي فكري و عقب افتادگي ذهني است.
فقدان پرسش به هر معني كه تصور گردد خود ميتواند موضوعي باشد براي انديشيدن; چنانچه وجود پرسش، مؤلفه حيات و تداوم تفكر تلقي گردد; تأمل در فقدان پرسش به معناي قرار دادن خود انديشه در جايگاهي موضوعي براي «انديشيدن» نيز ميتواند باشد. قرار گرفتن تفكر به مثابه سوژه براي انديشيدن، نيازمند تمهيدات و زمينه هاي فكري و فرهنگي زيادي است، كه تنها در صورت فراهم آمدن آنها چنين امر تحقق خواهد يافت.
براي مثال؛ پذيرفته شدن و مشروعيت يافتن انديشيدن به عنوان يك امر همگاني يكي از اين شرايط و تمهيدات است. همگاني شدن فكر تنها با زوال اسطوره (انديشه به مثابه امر منحصر به فرد) و فروپاشي مرجعيت رسمي ممكن ميشود. منحصر شدن امر انديشيدن به افراد يا گروه هاي معيني از جامعه از يك طرف «مدرسي شدن» تفكر، جزم انديشي و فرقه گرايي را ناگزير ميسازد. و از جانب ديگر سبب فاصله گرفتن تفكر از واقعيت هاي جاري «زندگي روز مره» ميگردد.
بنابراين بين همگاني شدن تفكر به عنوان اصل موضوعهاي انديشيدن در باب خود تفكر و بين نابودي مرجعيت انحصاري براي تفكر رابطهاي مستقيم وجود دارد. به عبارت ديگر «چند وچون كردن بنيادي درباره انديشه در عصر جديد تنها آنگاه آغاز ميشود كه انحصار فكري روحانيان زوال پذيرد.»
كارل مانهايم معتقد است كه در هر جامعهاي «تفسير جهان» به مثابه يك نياز بنيادي در اختيار گروه هاي خاصي به نام روشن انديشان (intelligentsia) است. در جهان سنت اين امر قلمرو انحصاري روحانيان به شمار ميآمد؛ اما در دنياي جديد پديد آمدن امكان پرسش در باب انديشه، ناشي از تكثر مرجعيت هاي فكري است. دنياي جديد وضعيتي را ايجاد كرده است كه ديگر، انديشيدن به امر همگاني تبديل گرديده و هيچ گروه خاص مدعي انحصار مشروعيت سخن و انديشه خود تلقي نميشود. اين سخن مانهايم را ميتوان به منزلهاي يك پيش نهاده و اصل مفروض مورد توجه قرار داد كه در هر جامعه ميتواند مصاديق و نمودهاي مختلف داشته باشد.
در عين حال نميتوان اين موضوع را كه فجايع تاريخي و انساني هم در گذشته و هم در اينجا و اكنون در ديدرس انديشه و آگاهي ما قرار نگرفته اند، را به تمامي وضعيت و شرايط مرجعيت هاي فكري در جامعه نسبت داد. پرداختن به اين موضوع كه انحصار مرجعيت فكري در جامعه ما تا چه ميزان در بيرون ماندن انديشه از قلمرو تفكر مدخليت داشته است و ايضاح جوانب مختلف اين مدخليت و چگونگي آن در مطالعهاي وضعيت تفكر در افغانستان داراي اهميت اساسي است.
به علاوه اينكه انديشه نكردن در باب فجايع انساني در تاريخ و همراه شدن حضور ما در تاريخ با فجايع بيشمار و فراهم نشدن زمينه و زمانه پرسش از آنها را نبايد و نميتوان به انحصار مرجعيت فكري و فقدان مشروعيت تكثر مجاري عاملان انديشه فرو كاست. و از طرح احتمالات و فرضيه هاي ديگر به نفع اين تقليل گرايي غفلت كرد.
تايخ افغانستان بازتاب دهندهي واقعيتهاي تاريك چون: جنايت، كشتار، نسل كشي، ابتذال، تحقير، ويراني، آوارگي، فقر، جهل، نابخردي، استبداد قومي ـ قبيلهاي و... است. تاريخ ما تاريخ ظلمت است. ماهيت اين تاريخ چيزي جز روايت مثله شدهاي هستي تراژيك انسان در زمان نبوده است.
اكنون مسألهي اصلي اين است كه چرا فجايع تاريخي براي ما به پرسش تبديل نشده اند؟ چرا «كله منارها» و.. «پوليگون» در ذهن و ضميرما خواست انديشدن را برنيانگيخته است؟ ساخت ذهني ما چگونه با پديدارهايي چون فقر، جهل، نابخردي، استبداد، ويراني و تحقير به مثابه يك سرنوشت از در آشتي و تسليم در آمده است؟ چرا آگاهي ما فاجعه را با سكوت بدرقه كرده است؟ به عبارت ديگر چرا ما به سرنوشت و تقدير تاريخي خويش تذكر نيافته ايم و يا اينكه چرا و چگونه فاجعه را به مثابه يك امر پر مخاطره و انديشه برانگيز درك و براي خود تفسير نكرده ايم; تا آن را به سوژه براي تفكر تبديل نماييم؟ به تعبيرهايدگر: چرا فجايع تاريخي شأنيت آن را نداشتهاند كه «في نفسه» با مخاطره همراه باشد؟ و... به طور كلي اينكه معماي مبتلا شدن خود به تاريك انديشي را در كجا و چگونه جستجو كنيم؟ گفتار پيشرو ميكوشد با استفاده از مفاهيم اسطوره، تاريخ و طبيعت سويه هاي مبهم اين پرسشها را مورد توجه قرار دهد. واقعيت اين است كه اين پرسش ها، پرسش هاي اصلي روزگار ما است. و آنچه از اهميت حياتي برخوردار است، طرح درست، منطقي و روشن اين پرسشها است، تا يافتن پاسخ يا پاسخ هاي احتمالي براي آنها.
مقدم بر هر سخني تأمل در مفاهيم اسطوره تاريخ و طبيعت و ربط و نسبت آنها با پرسش هاي مطرح شده ضرورت و اولويت منطقي دارد.
2. اسطوره موضوع براي دانش اسطوره شناسي است. و اسطوره شناسي گونهاي از مطالعهي «دانش» است. يا شناخت اساطير، نوعي از دانش است كه فلسفهي وجودي اش را فهم و تفسير اسطورهها به مثابهي يك كليت تاريخي، تشكيل ميدهد. از اين حيث اسطوره شناسي دانشي، از سنخ دانش هاي پيشيني محسوب ميگردد. و موضوع آن نيز «اسطوره» به مثابه يك امر تعيّن يافته و تجربهي زيست شده تاريخي است.
اسطوره شناسي پيشينهي تاريخي نسبتاً طولاني دارد. و از عهد باستان تا دنياي معاصر به رغم تجربه تطورات و دگرديسي هاي بنيادي در كنار ديگر انواع دانش شناسي به موجوديت خود ادامه داده است. اسطوره شناسي ميكوشد توضيح دهد كه ماهيت امر اسطوره چيست؟ اسطورهها چرا و چگونه پديد آمده اند؟ اسطورهها در زندگي اجتماعي به طور عام و در نظام انديشگي انسانها به صورت خاص، داراي چه نقشي بوده اند؟ به عبارت ديگر اسطورهها در نظام اجتماعي چه كاركردهايي داشته و دارند؟ تطور و دگرگوني اسطورهها متأثر از چه متغيرهاي تحقق يافته است؟ و در نهايت اينكه چه تفاوت يا تفاوتهايي ميان اسطوره هاي جهان قديم و اسطوره هاي جهان نو وجود دارد؟
واقعيت اين است كه برغم مطالعات و نظريهپردازيهايي نسبتاً گستردهي دانش اسطوره شناسي در ارايهي يك ديدگاه تئوريك منسجم، توفيق قابل توجهي به دست نياورده است. و به جاي آن ما شاهد شكل گيري رويكردهاي نظري متضاد هستيم كه قابل فرو كاستن به يك پارادايم و الگوي نظري واحد نيستند. اسطوره شناسي معطوف به باز خواني انتقادي امر اسطوره و چيستي ماهيت و كاركردهاي اجتماعي و معرفتي آن پديد آمده است. اما نتيجهاي اين باز خواني انتقادي در حوزه نظري بسط هرچه بيشتر راستاهاي ناهمساز و بعضاً متناقض است كه ابهامات و سر در گمي هاي زيادي را بدنبال داشته است. به اضافه اينكه اسطوره موضوع مطالعهي بسياري از نحلهها و رشته هاي علوم اجتماعي نظير: تاريخ، روان شناسي، انسان شناسي، جامعه شناسي و... نيز به شمار ميآيد. به اين معني كه هر كدام از اين رشتهها اسطوره را كمتر به مثابه يك كليت مورد مطالعه قرار دادهاند و به جاي آن هركدام سعي ورزيدهاند تا وجه خاص از امر اسطوره را به گونهي برجسته تر مورد توجه قرار دهند.
به نظر ميرسد طبقه بندي نظريه هاي اسطوره شناسانه بر پايهي ملاكهاي معين، راهي باشد به دنياي اسرارآميز و پر ابهام اسطوره شناسي; اما مشكلي كه طبقه بندي نظريه هاي اسطوره شناسي با آن مواجه است آن است كه اين طبقه بندي را بر پايهي كدام ملاك يا ملاكهايي ميتوان انجام داد؟ اين موضوعي است كه در اينجا مجال پرداختن به آن نيست. با اين وجود در اينجا ناگزير از اشارهي اجمالي به رهيافت هاي عمده و مطرح در زمينه اسطوره شناسي هستيم.
درپارهي از رهيافتها، اسطوره «قصه» يا حكايت است. اما نه هر قصه اي. اسطوره قصهاي است به لحاظ ماهيت متفاوت با ديگر قصه ها. به اين معني كه در اسطوره بازيگران اصلي عبارتاند از: خدايان؛ «بنابراين اسطوره نقشآفريني خدايان است. در واقعيت امر، اين قصه محملي است براي روايت و بيان مناسبات راز آلود خدايان از طرفي و انسانها و طبيعت از طرف ديگر. اما قصه هاي ديگر اختصاص به روايت نقش آفريني خدايان ندارند. به علاوه اينكه اسطوره مخلوق و آفريده «ذهن عمومي» است. اسطورهها آفريننده متعين و فردي ندارند. به همين دليل اسطوره قصهاي است كه اوصاف و ويژگي هاي منحصر به فرد خود را دارد و نميتوان آن را با قصه هاي ديگر مقايسه كرد. اين قصه در جستجوي يافتن پاسخ به پرسشهايي است كه در مواجهه باهستي، طبيعت، زندگي و مرگ و... براي انسانها به وجود آمده اند. بنابراين كاركرد اسطورهها «تبيين و توجيه» رويدادها است. از اين حيث اسطورهها نسبتي با عقلانيت دارد؛ اما تبيين هاي اسطورهاي تبييني است كه بر محوريت خدايان صورت ميگيرد. به عبارت ديگر اسطورهها براي تبيين رويدادها به صورت مداوم به عوالم فوق طبيعي استناد مينمايد. في المثل در مطالعات انسان شناسي يكي از مهمترين تفكيكها تمايز گذاري ميان «اسطوره هاي كيهاني» و «اسطوره هاي علت شناختي» است. اسطوره هاي كيهاني معطوف به شناخت هستي و بيان اسرار و رازهاي آفرينش پديد آمده اند. در مقابل كاركرد اسطوره هاي علت شناختي توجيه نظام هاي اجتماعي با استناد به گذشتهي مقدس است.
برخي از مردم شناسان اسطورهها را به گونهي ديگر ميفهمند؛ در اين نگاه «اسطوره چيزي جز تقدس ساده لوحانه نژاد بشر نيست. اسطوره محصول تأمل يا تفكر نيست و نميتوان آن را به تمامه فراوردهي تخيل دانست. صرف تخيل نميتواند علت همهاي تناقضات و عناصر عجيب و غريب خيالي اسطوره باشد; بلكه بيشتر ناداني اوليهي بشر است كه باعث اين ياوه گوييها و تناقض گوييها است.»
اينكه اين داوري در مورد اسطورهها تاچه ميزان به حقيقت امر اسطوره راه ميبرد از جهات گوناگون مورد ترديد قرار گرفته است. زيرا اسطورهها بخش جداييناپذير و غير قابل انكار حيات تاريخي نظام هاي فرهنگي بزرگ را شكل بخشيده اند. اينكه فرهنگ هاي گوناگون در تجربه هاي تاريخي شان هيچ گاهي عاري از حضور اسطورهها نبودهاند؛ به ويژه در جهان جديد كه نظام هاي فرهنگي از بالاترين حد پيچيدگي برخوردارند، بازهم اسطورهها به حضور خويش ادامه داده اند. به همين دليل انسان شناساني چون فريزر معتقدند: «تا زماني كه اسطوره را قلمرو مجزايي از تفكر بشر ميشناسند، درك مظاهر انديشه اسطوره و اعتقادات اسطوره ناممكن است. بايد براي يك بار و براي هميشه به جدايي انديشه اسطوره از بخش هاي ديگر انديشهي پايان داد. انديشهي انسان همگون است و هرگز شكافي در آن ديده نميشود. انديشهي انسان از آغاز تا پايان از نخستين گام هاي مقدماتي تا عاليترين مدارج، هميشه يكسان و متجانس باقي ميماند.» اين سخن فريزر يكي از آموزه هاي بنيادي رهيافت تكاملي است كه تاريخ را هم چون پيوستاري ميداند كه جوامع مختلف به ناگزير به روي آن پيوسته در حال سير به تعالي و پيشرفت است. لذا انديشهي اسطوره نه محصول ساده لوحي ذهني انسان ابتدايي; بلكه صورتي از تفكر و نوعي انديشيدن است. انسان شناسان تكامل گرا در تلاش براي يافتن شباهتها و همساني ميان «ذهن ابتدايي» و ذهنيت انسان جديد بوده اند. و شواهدي را نيز بر اين مدعي اقامه كردهاند، تا اثبات نمايند كه ذهن انسان امر «يگانه» است. محصولات اين ذهن نيز از منطق واحد تبعيت مينمايد؛ لذا هيچگونه تفاوت جوهري ميان صورت هاي آگاهي قديم و جديد وجود ندارد. هر كدام از اين صورت هاي آگاهي نشان دهندهي مراحل تاريخي خاص در فرايند عام تكامل است.
در نقطه مقابل اين نظرگاه كساني ديگري چون لويي ـ برول، سنخيت و يگانگي ميان ذهنيت انسان ابتدايي و انسان جديد را مورد انكار قرار داده است. لويي ـ برول در اثر كلاسيك و مشهورش «كاركردهاي ذهني در جوامع ابتدايي» خاطر نشان ميسازد كه ذهن انسان ابتدايي نسبتي با تفكر استدلالي ندارد. به عبارت ديگر ذهن انسان ابتدايي ذهن منطقي ـ استدلالي نيست «بلكه آنها داري ذهن «پيش ـ منطقي» (Prelogical) يا عرفاني (mystic) است اين ذهن عرفاني حتي مقدماتيترين اصول منطق ما را آشكارا نقض ميكند. انسان وحشي در جهان آزادي خود به سر ميبرد. جهاني كه تجربه نميتواند بدان راه يابد و صورت هاي انديشهاي ما بدان دسترسي ندارند.»
اين موضوع كه ميان ذهن انسان ابتدايي و انسان غير ابتدايي هيچ نسبت و قرابت موجود نباشد ادعايي است كه در مورد آن اما و اگرهاي زيادي ابراز گرديده است. از جمله اينكه اگر جهان انسان وحشي از اساس و ماهيت با دنياي انسان جديد متفاوت و رو در روي هم تصور گردد، امكان بازخواني انتقادي امر اسطوره چگونه ميسر خواهد شد؟ يكي از شناخته شدهترين تفسيرها در زمينه اسطوره شناسي «تحليل ساختي» اسطورهها است كه به وسيله «لوي استراوس» ارايه گرديده است. در تحليل ساختي، اسطورهها «شيوه انديشيدن» به شمار ميآيند. به اين معني كه انديشه اسطوره در جستجوي «راه حل خيالي» براي «تضادهاي واقعي» است.
از اين نظرگاه اسطوره نوعي فرا زبان محسوب ميگردد كه از مؤلفهها و عناصر كه «واحدهاي اسطوره» خوانده ميشوند. يك «كليت» به هم پيوسته را بوجود ميآورند. از نظر استراوس واحدهاي اسطوره به تنهاي فاقد معني بوده و اين واحدها تنها در درون يك «كليت» معني دار ميگردد. آراء اسطوره شناختي استراوس در زمانهاي بعدي تأثير انكار ناپذيري بر جريانهاي متأخر اسطوره شناسي برجاي گذارد. بسياري از اين جريانها با الهام از نظريه ساختاري او تمهيدات نظري قابل توجهي را در زمينه اسطوره شناسي فراهم آوردند و در واقع مطالعات اسطوره شناسي با افقها و چشم اندازهاي بيسابقهاي مواجه گرديد.
يكي از نكات اصلي انديشهي ساختارگراي استراوس نقد دو جريان عمده انسان شناسي است يعني «كاركردگرايي» كه ميان صورت هاي انديشه ابتدايي و جوامع متمدن تفاوت ماهوي و جوهري نميبيند اما به رغم يگانگي ذات انديشه در اين دو جامعه، انديشه بدوي در مقياس با انديشه اجتماعات متمدن در مرحلهي ناپختگي و نابالغي قرار دارد. جريان دوم كه بيشتر با آراء لوي ـ برول شناخته ميشود، بر اين باور است كه «انديشه بدوي ذاتا با انديشه متمدن تفاوت دارد. و اين تفاوت در آن است كه انديشه بدوي تماماً از تصورات عاطفي و رازوار ناشي ميشود. به عبارت ديگر انسان بدوي در واقع نميانديشد; آنچه در ذهن او ميگذرد احوالي است از نوع خواهش و بيزاري و ترس و هراس و حسرت و شادي و سرمستي و مانند اينها كه از مقولهاي عواطف هستند نه انديشه» در نظر استراوس برخلاف اين دوجريان، انسان جامعه بدوي هم ميتواند فراتر از نياهاي زندگي در صدد درك و فهم جهان و خود بر آيد. در عين حال انديشهي انسان بدوي ميتواند به استدلال عقلاني نيز توسل جويد و به تمامه با آن بيگانه نباشد. بنابراين انديشه انساني داراي ساختار يگانه است و انسانها با ميانجي همين ساختار با واقعيت مواجه ميگردند.
عصر روشنگري، از حيثيت هاي مختلف نقطهي عطفي در تطور اسطوره شناسي به حساب ميآيد. زيرا در فلسفهي روشنگري امر اسطوره به عنوان شناخت مهمل و فاقد اعتبار به حوزه بيرون از ساحت تفكر هدايت گرديد. در واقعيت امر هدف «فلسفه روشنگري» و در مراحل بعدي تمامي اشكال و صورت هاي «فلسفه اثباتي» اسطورهزدايي از شناخت بود. به قول آدورنو تمام تلاش هاي فلسفه روشنگري در حمله به تمامي اشكال تفكر اسطوره خلاصه ميگرديد. اما با اين وجود، تقابل انديشه عقلاني با تفكر اسطوره اختصاص به عصر روشنگري ندارد. بلكه اين امر داراي ريشهها و زمينه هاي تاريخي است. براي مثال اين تقابل در امتداد غيريت «لوگوس» و «ميتوس» در انديشه و تفكر فلسفي يوناني نيز قابل مشاهده است. اين غيريت بر بنياد «وجود» و «عدم» يا هستي و نيستي تشكيل گرديده است هستي با وجود آن چيزي است كه انديشيده ميشود. و در مقابل «ناهستي» را نميتواند هم چون سوژه براي انديشيدن تصور كرد. لذا هر آنچه نيست انديشه ناپذير نيز هست. در اين زمينه اين سخن پارميندس قابل تأمل است كه ميگويد: «نمي تواني بر آنچه نيست آگاه شوي. اين امري است محال و نيز نميتواني آن را بيان كني زيرا هرچه بتواند به انديشه در آيد ميتواند باشد.» از اين نطقه نظر نيستي نه در ساحت آگاهي جايگاهي دارد.ونه قابل بيان و در زبان آوردن است. جز اينکه گفته شود«نيستي» نيستي است. وجود انديشه هميشه مستلزم حضور «هستي» است؛ زيرا «چيزي كه ميتواند به انديشه در آيد و چيزي كه انديشه به خاطر آن وجود دارد يك چيز است. زيرا نميتوان انديشه يافت، بيآنكه چيزي باشد كه انديشه به آن بينديشد.»
به همين دليل موجوديت فلسفه و انديشهي عقلي بر محوريت وجود و هستي قابل توجيه است. به قول رضا داوري «فلسفه سخن وجود» است. در مقابل، اسطورهها به قلمرو «نيستي» تعلق دارند. زيرا اسطورهها چيزي جز توهم و آفريده تخيل انسان نيست؛ لذا ربط و نسبتي با قلمرو هستي ندارد. و آنچه كه با قلمرو هستي بيگانه باشد از سنخ اموري كه متعلق انديشه واقع ميشوند نيز نخواهد بود. و اين يعني تقابل تفكر فلسفي و انديشه اسطوره كه در دو راستاي غير همسان و دو جهان غير قابل ارجاع و فروكاستن به يكديگر تعلق دارند.
در مكالمات افلاطوني نيز فقراتي وجود دارد كه بازگو كنندهي همين نكته است در رساله «پروتاگوراس» وقتي سقراط از او ميپرسد كه آيا هنر كشور داري فضيلت سياسي و آموختي است يانه؟ پروتاگوراس در ابتداي سخنش ميگويد:
«اين نكته را از چه راه ميخواهيد روشن كنم؟ به ياري استدلال يا از راه داستان هاي كه سالخوردگان به جوانان ميگويند؟» در اين سخن پروتاگوراس «استدلال كردن» در برابر «داستان سرايي» قرار داده شده است. اين تقابل تاريخي البته مسألهي است كه در مورد آن اما و اگرهايي نيز وجود دارد. تشكيك در تقابل امر فلسفي به مثابه سخن وجود و انديشه اسطوره بيشتر ريشه در تلقي از چيستي امر اسطوره دارد. في المثل هايدگر معتقد است كه تفاوت ميان اسطوره و لوگوس وجود ندارد. از نگاه او اسطوره همان لوگوس است. زيرا هم اسطوره و هم لوگوس، «ما را به تفكر در امر متجلي و هستي دار ميكشاند.» اين تقابل زماني پديد ميآيد كه لوگوس و اسطوره هر دو از حيث ماهيت دستخوش دگرگوني ميگردند. هايدگر البته وجود اين تمايز در آراء افلاطون را ميپذيرد. او تصريح مينمايد كه «اين پيش داوري علم تاريخ و زبان شناسي تاريخي ـ تطبيقي متعلق به دوران جديد و بر مبناي فلسفه افلاطون بوده كه لوگوس و اسطوره را ويران كرده است.»
به هرحال چه اين تقابل را به آراء فلسفي افلاطون نسبت بدهيم و چه آن را واقعيت مقدم بر افلاطون بدانيم در هر صورت اين واقعيت كه در عصر روشنگري امر اسطوره از حيث عقلي «داستان ناممكن ها» است ترديد وجود ندارد. و متأثر از آموزه هاي فلسفه روشنگري در زمان هاي بعدي نيز امر اسطوره در تضاد با امر وجودي و واقعي دسته بندي ميگرديد. با وجود اين مدتي زمان لازم بود تا مدعيات فلسفه روشنگري در زمينه امر اسطوره مورد نقد و ترديد قرار گيرد. نتيجه اين ترديد نگاهي دوباره اما متفاوت به انديشه اسطوره بود. در فرايند اين تجديد نگاه، علاوه بر اينكه انديشه اسطوره در تاريخ تفكر به مثابه «شيوه انديشيدن» مقبوليت يافت; ديدگاه هاي نظري به نسبت متفاوت با گذشته نيز امكان ابراز وجود يافت. از اين نظرگاه اسطورهها ديگر نه داستان ناممكنها دانسته ميشد و نه امور مهمل و انديشه ناپذير و نه بيانگر وضعيت تاريخي كه صورت مسلط انديشه، غلبهي «تخيل» بر «تعقل» بود. بجاي آن تفسيرها فهم تازه از اسطوره پديدار گرديد. براي نمونه در نگاه آنتولوژيك و هستي شناسانه به امر اسطوره، اسطورهها از اين نظر كه «تاريخ مقدس» را باز ميگويد «بيانگر» حقيقت مطلق است. اسطوره، واقعي و مقدس و شيوهي بودن در جهان است. به همين دليل «اسطوره خود را با شيوهي بودن خاص خود تعريف ميكند. تنها تا آنجا ميتواند به مثابه اسطوره درك شود كه نشان دهنده چيزي باشد كه تجلي كامل يافته و در عين حال خلاق و سرمشق گونه است. چرا كه بنيان و ساختار واقعيت و در عين حال گونهي از رفتارانساني است.»اين نوع فهم از اسطورهها اگرچه در بادي نظر بسيار نفيس و عارفانه به نظر ميرسد و نسبت زيادي با مطالعهي علمي اسطورهها نميتواند بر قرار نمايد؛ اما در عين حال تفسيرهايي كه از جهات عمده مهم شمرده ميشود و اصولاً نفس اينكه اسطورهها به عنوان صورتي از تفكر در تاريخ تطور آگاهي جاي براي خود پيدا ميكند يك نقطه عطف ارزشمند به حساب ميآيد.
در رويكرد نظام هاي فرهنگي اسطورهها جزء قلمرو «جهان نمادين» به شمار ميآيند، كه انسانها به ميانجي آنها با محيط طبيعي و اجتماعي تعامل مينمايند. فيلسوفاني هم چون شلينگ، ويكو و در دنياي معاصر ارنست كاسيرر كسانياند كه اسطورهها را در زمره ديگر عناصر تشكيل دهندهي جهان نمادين دسته بندي مينمايند. به طور خاص از نگاه انسان شناختي كاسيرر، انسان موجود نماد ساز است و جهان نمادها واسطة العقد است ميان انسان و واقعيت. از اين نظرگاه زبان، اسطوره، هنر و علم هر كدام قلمروهايي در خود بستهي نماديني به حساب ميآيند كه داراي منطق و ويژگي هاي منحصر به فرد خويش اند. مطابق اين رهيافت تمامي اشكال و صورت هاي ديگر آگاهي و انديشه در آغاز از اسطوره قابل تفكيك نبوده اند. و درواقع صورت هاي ديگر انديشهي به مرور زمان از انديشه اسطوره تفكيك گرديده و هر كدام داراي مرزها و حدود شناخته شده خويش گرديده اند. به اعتقاد كاسيرر «آفرينش هاي هنري و علمي، محتويات اخلاق، قانون (حقوق) زبان و تكنولوژي همه بر اين موضوع دلالت ميكنند كه آنها در آغاز پيدايش خود با اسطوره ممزوج بوده اند.» از اين نظر اسطورهها مبداء پيدايش صورت هاي ديگر آگاهي از آن جمله «علم» به شمار ميآيد. به همين دليل نبايد منشأ علم در تجربه حسي اشياء و واقعيت؛ بلكه در درك و شهودهاي اسطوره جستجو گردد. بر همين قياس انديشه فلسفي هرگز از امر اسطوره بينياز نبوده است و در واقع «ميتوس» منشأ و سرچشمه اصلي «لوگوس» بوده است. طبيعي است كه در پرتوي اين فهم جديد از اسطوره نميتوان و نبايد اسطورهها را به مثابه امور مهمل به بيرون از ساحت انديشه عقلاني هدايت كرد. زيرا كه اسطوره صورتي از تفكر و نوعي آگاهي است كه به صورت مداوم در حال باز آفريده شدن و سامان يابي مجدد است. حتي اگر در فرايند اين باز آفريني، تغييرات جوهري و بنيادي را نيز تجربه نمايد. «اسطوره هاي يك قوم، روح آن قوم را در بر دارد و كليد فهم فرهنگ جمعي آن قوم و ساختار ذهني او هستند.»
اين ضرورت كه اسطورهها محمل است براي شناخت فرهنگ، و نقطه عزيمت است به درون ساختارهاي ذهني يك قوم، به شكلگيري جريانها و نحلههاي مختلف اسطوره شناسي منتهي گرديده است. نحلههايي كه هركدام تلاش كردهاند تا به ميانجي باز خواني انتقادي اسطورهها روزنه و مدخلي به حيات فرهنگي و روحي يك جامعه بگشايند. اسطوره شناس به اين معني زمينه نوعي «نقد فرهنگ» را فراهم ميسازد.
يكي از شناخته شدهترين رهيافتها در اسطوره شناسي، رويكرد «نشانه شناسي» است. رولان بارت با استفاده از «نشانه شناسي» به نقد همه جانبهي اسطوره به عنوان عنصري از نظام هاي فرهنگي پرداخته است. پرسش محوري در نشانه شناسي اين است كه «معاني» چگونه پديد ميآيند؟ و به مدد چه ابزارها و روشهايي اين معاني قابل درك و تفسير ميگردند؟ پاسخي كه از نگاه نشانه شناختي داده ميشود اين است كه «نشانه ها» و علايم، حامل و آفريننده معني هستند نشانهها نه تنها «معاني» را پديد ميآورند بلكه درك و تفسير آن را نيز ممكن ميسازند. بر همين قياس از ديدگاه نشانه شناختي «واقعيت ها» نيز از طريق فرايندهاي معني بخشي ساخته ميشوند؛ در واقع آگاهي و شناخت ما از واقعيتها با استفاده از «نظام هاي معنايي» ميسر ميشود.
يكي از بارزترين ويژگي نشانهها فراگذارندگي آنها است. نشانهها همواره در حال دگرگوني و تغييراتاند. به اين دليل كه علايق و اهدافي كه در وراء آنها وجود دارد ناپايدار و گذرا هستند. بنابر اين علايق و اهداف انساني كه نشانهها را آفريدهاند دگرگون ميشوندو به تبع آن نشانهها و معاني نيز دچار تغييرات ميگردند.
بارت معتقد است كه مناسبترين روش مطالعه اسطورهها مطالعهي نشانه شناختي است. زيرا در تعريف بارت «اسطوره نوعي گفتار» است به عبارت ديگر «اسطوره نظامي از ارتباط است. اسطوره پيام است. اين امر به آدمي اجازه ميدهد تا درك كند كه اسطوره احتمالاً نميتواند عين (ابژه) مفهوم يا ايده باشد. اسطوره شيوهاي از دلالت است نوعي شكل است.» گفتار اسطوره در نگاه بارت يك امر تعميم يافته است. به اين معني كه به گفتار شفاهي يا نوشتاري منحصر نميشود؛ بلكه اين نوع گفتار، اشياء و امور به مراتب گسترده تري را در بر ميگيرد. فراتر رفتن اسطورهها از مرز گفتار متعارف به اين دليل است كه هر چيزي ميتواند. مطابق تعريف بارت حامل يا رساننده «پيام» باشد.
در رويكرد نشانه شناسي، سه گانه هاي «دال» و مدلول» و جمع آنها (نشانه) نقش محوري دارد. اما در اسطوره به مثابه يك «گفتار» و شيوه دلالت سه گانه دال و مدلول و نشانه به صورت مفهوم و علامت تبديل ميگردد. معني اين جا به جايي اين است كه نوع و كيفيت دلالت با نوع دلالت «زبان» نميتواند مطابقت تمام داشته باشد. به همين دليل بارت ميگويد كه اسطورهها يك نظام نشانه شناختي است اما از نوع درجه دوم آن. درجه دوم به اين معني كه اسطوره تنها با تكيه بر زبان و استفاده از آن ميتواند موفق به ايجاد معني گردد. به عبارت ديگر اسطوره يك «فوق زبان» است كه با استفاده از نشانهها و تصاوير زباني به مرتبه گفتار و دلالت دست مييابد. از اين حيث اسطوره يك نظام نمادين گسترش يافته نيز به حساب ميآيد.
توجه اصلي بارت در زمينه اسطوره شناسي به ساز و كارها و شيوههايي است كه طي آن هرچيزي خصوصاً زبان در جامه گفتار اسطوره ابراز وجود مينمايد. امّا در اين ميان زبان رياضي و زبان شعري در برابر فرايند اسطوره شدن مقاومت بيشتري نشان ميدهند. يكي از نيات اصلي اسطوره شناسي بارت چيزي است كه بارت از آن به «فنون بلاغي» ياد مينمايد. فنون بلاغي بيانگر فرايندهايي است كه در طي آن اسطورهها ساخته ميشوند. «قرائت و رمزگشايي اسطوره» و نيز معناي اسطورههاي «چپ» و «راست» ديگر اجزاء مهم مباحث اسطوره شناسانهي او را تشكيل ميدهند كه در اين جا مجال پرداختن تفصيلي به آنها نيست. اما نكته مورد نظر در اين جا اين است كه بارت ميگويد «وظيفه اسطوره آن است كه توجيه طبيعي از نيتي تاريخي به دست دهد. و امر محتمل را به عنوان امري جاودان ظاهر سازد.» به عبارت ديگر جا به جايي و وارونگي «نيات طبيعي» و تاريخي از كاركردهاي اصلي اسطوره در زمان حاضر است كه بارت از آن به «تبديل شدن تاريخ به طبيعت» نيز ياد مينمايد. تبديل شدن تاريخ به طبيعت يا وارونگي نيات تاريخي به طبيعي، پيامدهاي غير قابل انكار در حوزه آگاهي و تفكر بر جاي ميگذارد.
3. آگاهي اسطوره به مثابه صورتي از انديشه به گونه اكثري با نوع خاص از ساخت اجتماعي و اوضاع و احوال تاريخي تناسب دارد. اما با دگرگوني ساختارهاي اجتماعي كه با ظهور و بر آمدن اشكال ديگر آگاهي همراه بوده است، آگاهي اسطوره نيز هم از حيث ماهيت و هم كاركردهاي فرهنگي و شناختي دستخوش دگرگوني گرديده است. في المثل در جوامع پيشاصنعتي يا آنچه كه اصطلاحاً جامعه سنتي خوانده ميشود، انديشهي اسطوره شكل غالب تفكر و وسيلهاي براي ارتباط معني دار با جهان زندگي اجتماعي و طبيعي بوده است. در واقعيت امر جوامع پيشاصنعتي با دو ويژگي غلبه «طبيعت» و آگاهي اسطوره قابل توصيف است. اگرچه دو مؤلفه: «استيلا طبيعت و آگاهي اسطوره به صورت قاطع وجه مميز جامعه سنتي از جامعه مدرن شمرده نميشود، با اين وجود مطابق آموزه «انديشه پيشرفت» سير گذار جوامع بر پايه دگرگوني نسبت انسان با طبيعت و عبور از انديشه اسطوره به انديشه عقلاني تفسير و توجيه ميگردد. به اين معني كه انديشه پيشرفت متضمن معناي رهايي است. رهايي از سلطهاي بلامنازع طبيعت و رهايي نظام هاي انديشه از بند شناخت اسطوره. در جوامع سنتي انسانها از طريق همنوايي با طبيعت، خود را با قوانين طبيعي و الزامات و محدوديت هاي آن سازگار مينمودند. و اين سازگاري رمز بقاء و استمرار حيات نيز شمرده ميشد. به عبارت ديگر «در بخش اعظمي از هزاران سال هستي انسان زندگي، بازي در برابر طبيعت بوده است.» در طبيعت شناسي قديم طبيعت نظم يا طرح ازلي است كه جايگاه و موقعيت هرچيزي در آن به وضوح و روشني پيش بيني و تعريف گرديده است. اما با دگرگوني ساخت اجتماعي انسانها از مرزهاي تعريف شده طبيعت فرا ميگذرند. نسبت انسان با طبيعت، از بنياد متفاوت با گذشته، باز تعريف ميگردد. به اين معني كه در جوامع جديد هدف اصلي دگرگوني نظم طبيعي و سلطه بر طبيعت به ميانجي دانش فني است. لذا نسبت انسان جديد با طبيعت به جاي همنوايي و بازآفريني طبيعت، كنترل و سلطه بر طبيعت است. از نظر انسان جديد طبيعت يا نظم طبيعي قلمرو فرمان روايي نيروهاي مرموز و ناشناخته نيست، و اين باور كهن كه طبيعت امر مصنوعي نيست و لذا نميشود قوانين حاكم بر آن را در سير دلخواه هدايت كرد در انديشه انسان مدرن مورد ترديد قرار گرفت. و هرگز قوانين طبيعي به بخت و اقبال و تقدير ارجاع داده نشد به جاي همهي اينها تكنولوژي و دانش جديد، انسان را در موقعيتي قرار داد كه با طبيعت به مثابه «ابژه» مواجهه نمايد اين نوع نگاه به طبيعت البته به معناي پديد آمدن آگاهي تازه است؛ آگاهي جديد هم به طبيعت و هم به خود انسان و ظرفيت هاي نامكشوف وجود او.
در پرتوي آن چه ذكر شد اينك ميتوان پرسيد كه در افغانستان چگونه و به چه معني ميتوان از اسطوره و كاركردهاي فرهنگي و معرفتي آن سخن گفت؟ واقعيت اين است كه وجود اسطوره به مثابه شيوهي از تفكر كه با ساختار جوامع سنتي تناسب بيشتري دارد، در نظام فكري و انديشگي جامعه ما، نيازمند صورت بندي اسطوره شناسي است كه اهتمام اصلي آن بايد كاوش در اسطوره هاي تاريخي و وضعيت آنها در دنياي معاصر باشد. هم چنين به كمك چنين اسطوره شناسي بايد مشخص گردد كه آيا رهايي از انديشه اسطوره ممكن گرديده است يا نه؟ يا مادر دنياي امروز يا شرايط اكنون با انديشه و تفكر عقلاني چه نوع نسبتي برقرار كرده ايم؟ در صورتي كه اين رهايي ممكن نشده باشد مسألهاي اصلي كه بايد انديشيده شود اين موضوع است كه چرا گذار از امر اسطوره به امر عقلاني، تحقق نيافته است؟
اما اگر اسطوره را به مثابه «گفتار» در نظر بگيريم (آنگونه كه در اسطوره شناسي رولان بارت ملاحظه گرديد) در اين صورت ميتوان اذعان كرد كه هر چيزي كه حامل پيام است و ميتواند نقش يك نظام دلالتي و رساننده معني را ايفاء نمايد، ميتواند اسطوره باشد. و بايد با آن به عنوان يك امر اسطورهاي نيز برخورد كرد. زيرا همان گونه كه بارت ميگويد اسطوره در زمانه حاضر يك نظام دلالتي است و لذا «همه چيز در زمانه ما ميتواند به اسطوره يعني رساننده پيام مبدل شود.» به علاوه اينكه پيام كه اسطورهها حامل آن است، يك پيام مخدوش است.
و اسطوره شناسي، موظف بر ملاسازي اين پيام مخدوش خواهد بود. مخدوش بودن پيام هاي اسطوره به اين معني است كه اسطورهها واقعيت تاريخي را در چهره واقعيت طبيعي مينماياند. آيا به اين معني ميتوان در افغانستان از اسطوره سخن گفت و از اين طريق به نقد فرهنگي و اجتماعي و خصوصاً نقد وضعيت تفكر مبادرت نمود؟
اين مسأله است كه ارزش و شأنيت تأمل را دارد. واقعيت اين است كه تفكر در جامعه ما از روزگار درازي به اين سو از درك واقعيت زندگي و تاريخ ما دورمانده و ناتوان بوده است: «مفهوم پردازي اسطوره هميشه به معناي ناتواني از درك موقعيت اساسي از زندگي انسانها است. موقعيتي كه آنان نميتوانند پيامدهايش را دفع كنند. اين ناتواني در شناخت ذات پديده در عرصه انديشه به صورت نيروهاي محرك استعلايي بيان ميشود، نيروهايي كه واقعيت مناسبات ميان اشياء و پديده ها، روابط ما با آنها و دگرگوني هاي شان را در فرايند تاريخي به نحو اسطورهاي ميسازند و شكل ميدهند.
از طرف ديگر پديد آمدن اسطورهها و گرويدن به آن با بحران هاي سياسي و اجتماعي در ارتباط است. به اين معني كه اسطورهها زاده بحران اند. اسطورهها معلول زوال و فروپاشي نيروهاي عقلاني، اخلاقي و هنري اند. وقتي اين نيروها قدرت و معني خويش را از دست بدهند انسانها اعتماد به نفس خويش را از دست خواهند داد. فقدان اعتماد به نفس به «احساس زبوني ميانجامد و همين احساس زبوني و ناتواني علت عمومي روي آوردن به انديشه اسطوره است. اسطوره نيروهايي را تصوير ميكند كه از نيروهايي كه بشر را تهديد مينمايد قويتراند و بنابراين ميتوانند انسان را در پناه خود گيرند و او را محافظت كنند.» به نظر ميرسد كه ناتواني از درك موقعيت هاي اساسي و زندگي در بحران هاي مداوم سياسي و اجتماعي ما را در موقعيتي قرار داده است كه به اسطورهها به مثابه يك منجي نگاه نماييم.
اما اسطورهها به دليل اينكه حامل پيام مخدوش است و به گفته رولان بارت «تاريخ را به طبيعت تبديل مينمايد» ما را به صورت فزاينده از درك واقعيت هاي اساسي مان دورتر كرده است. به عبارت ديگر امر تاريخي را به عنوان امر طبيعي بر ذهن و باور ما تحميل نموده است. سرشت و مضمون اصلي تاريخ پيدايي و زوال است. و تاريخ بيان صحنه هاي پي در پي قدرت هاي رشد يا بندهي انسان است.» امر تاريخي همانگونه كه لوكاچ ميگويد،امري زوال پذيرودگرگون شونده است، اصولاً ازليت و تاريخيت دو راستاي معارض يكديگر به شمار ميآيند. تاريخيت به معني مشروط بودگي حوادث و پديدارها است. لذا تاريخ روايت چيزي است كه انسان، فاعل و كارگزار آن بوده است.
در مقابل، طبيعت امر «فراتاريخي، فرااجتماعي، فرااخلاقي و فراديني است، كه بر آن زمينه هاي طبيعت تغييرناپذير و هميشگي اند.» تبديل شدن تاريخ به طبيعت در واقعيت امر، ما را به نوعي بيتاريخي مبتلا كرده است. راز اينكه ما فجايع تاريخي را مورد پرسش انتقادي قرار نداده ايم، نيز ريشه در همين بيتاريخي دارد. زيرا «تاريخ بشر است كه واقعيت را به سخن تبديل نمايد» جامعهاي كه تاريخ ندارد، سخن نيز ندارد. به همين خاطر ما در تاريخ خويش، حضور ساكت و بيسخن داشته ايم. آنچه كه تاريخ ما خوانده ميشود خود زمينهاي شده است براي فروپاشي و اضمحلال واقعيت، هراس از نيستي و واقعيت نمايي توهم به مدد تاريخ نويسي ما را به صورت بندي و ايمان به «هستي جعلي» وادار كرده است. هراس از اينكه هيچگاه «قوم شجاع» نبوده ايم، هراس از اينكه هيچگاه در تاريخ خود آنگونه كه خواست و اراده مان بوده است زندگي نكرده ايم ما را به خل ق اسطوره و ايمان ترديدناپذير به آنها هدايت كرده است.
«قوم شجاع» يك گفتار اسطورهاي است. و كاركرد آن كتمان نمودن و يا مخدوش كردن واقعيتهايي است كه هركدام بيانگر هرچيزي ميتواند باشد جز شجاعت و جنگ آوري و دليري. جامعهاي كه در تاريخ خويش بخش بزرگ از قلمرو سرزميني خود را از دست داده است، با ساختن اسطوره «قوم شجاع و جنگآور»، در صدد پنهان كردن بيكفايتي و بزدلي خويش در تاريخ است. براي درك اين اسطوره بايد به اين امر به خوبي دقت گردد كه افغانستان از ابتداي تأسيس خويش تا امروز چه ميزان سرزمين هاي خود را از دست داده است. طبق نوشته مرحوم غبار:
قلعهي اتك در كناره سند، ولايت ملتان، ولايت كشمير، ولايت ديره غازي خان، ولايت ديره اسماعيل، ولايت پيشاور، ولايت سند، ولايت بلوچستان، ولايت مرو، علاقه هاي شال، فوشنج تاكوژك، كورم، لندي كوتل، ولايات سوات باجور، چترال و علاقه هاي ارنوي، وزيري، داور چاگي، چمن، علاقه پنجده... هركدام در روزگاري نه چندان طولاني از پيكره سرزمين ما جدا و به تصرف ديگران درآمده است. و بر همين قياس «ضد بيگانه» بودن نيز يك اسطوره و هدف آن پنهان كردن ننگ سرسپردگي به بيگانگان است. زيرا در تاريخ كشور افغانستان، ا زابتدا تا امروز كمتر معاهدهاي است كه در آن اختيار و تقدير اين خاك و ساكنان آن به صورت رسمي به ديگران سپرده نشده باشد. با اين وجود اسطوره «ضد بيگانه» بودن سبب گرديده است كه آگاهي ما از اين موضوع غفلت نمايد. و ما هرگز به ذلتي كه قرنها جان و روان ما را در اسارت داشته است تذكر نيافته ايم. اما به جاي آن به بيگانه ستيزي خويش دل خوش بوده ايم و براي يادآوري آن «طاق ظفر» نيز برپا داشته ايم، تا روح استقلال طلبي خويش را به خود و ديگران يادآوري نماييم. آيا «پته خزانه» و «عنعنه افغاني»، اسطورههايي نيستند كه اولي راز غيبت سخن و صاحب سخن در تاريخ و فرهنگ ما را هم چنان از نظرها پنهان ميدارد و دومي ما را در بند «قوم مداري» و تصلب بر مرده ريگ يك عرف و سنت ضد بشري و پوسيده، كشيده است. سرشت اسطوره «عنعنه افغاني» سبب گرديده كه ما قدرت نگريستن به فراتر از دنياي كوچك، حقير و به بن بست رسيده خود را نداشته باشيم. و هم چنان در آتش توهم بسندگي تام و تمام يك سنت پوچ، مزخرف و غير عقلاني قومي، بسوزيم. و قدرت هرگونه تعامل راه گشا با فرهنگها و جهان هاي ديگر را پيدا ننماييم. يا ضرورت چنين امري را از اساس مورد طرد و انكار قرار دهيم. به هر حال اين فهرست را ميتوان ادامه داد. اما واقعيتي كه اهميت زيادي دارد اين است كه ايمان و باور به اسطورهها سبب گرديده است كه ما از وجه پديداري «انحطاط» غفلت نماييم. و با فجايع تاريخي به مثابه يك امر طبيعي و فراتاريخي مواجهه نماييم. اين امر شايد يكي از دلايل فقدان پرسش در جامعه ما بوده است.
پينوشتها
.................................................................................................................
1. هايدگر، مارتين، تفكر چيست؟، ترجمهي فرهاد سليمانيان، مركز، 1385، ص11.
2. رضا داوري اردكاني، رسالهاي در باب سنت و تجدد، نشر ساقي، 1384، ص 32.
3. مانهايم، كارل، ايدئولوژي و اتوپيا، ترجمه فريبرز مجيدي، انتشارات سمت، تهران، 1380، ص46.
4. مانهايم، پيشين، ص 48.
5. كاسيرر، ارنست، اسطوره دولت، ترجمه يد الله موقن، هرس، چاپ دوم، 1382، ص 65.
6. كاسيرر، همان، ص 69.
7. كاسيرر، پيشين، ص 73.
8. ريوير، كلود، درآمدي بر انسان شناسي، ترجمه ناصر فكوهي، ني، 1379، ص 196.
9. دريابندري، نجف، افسانه اسطوره، نشركارنامه، تهران، 1379، ص 152.
10. راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، كتاب پرواز، 1373، ص 92.
11. راسل، پيشين، ص 93.
12. مجموعه آثار افلاطون، ترجمه محمدحسن لطفي، رضا كاوياني، انتشارات خوارزمي، ج 1، ص 82.
13. هايدگر، مارتين، همان،ص22
14. الياده، ميرچاه، اسطوره، رويا، راز، ترجمه رويا منجم، نشرعلم، تهران، 1382، ص 16.
15. كاسيرر، ارنست، فلسفه صورت هاي سمبليك، انديشه اسطوره، ترجمه يدالله مؤمن، انتشارات هرس، تهران، 1378، ص33.
16. ارغنون، شماره 18، پائيز، 1384، مقاله اسطوره در زمانه حاضر، رولان بارت، ترجمه: يوسف اباذري.
17. بارت، رولان، اسطوره در زمانه حاضر، ترجمه يوسف اباذري، ارغنون، شماره 18.
18. دانيل بل، دين و فرهنگ در جامعه پساصنعتي، ترجمه مهساكرم پور، ارغنون، شماره 18، 1380.
19. يوسف اباذري، رولان بارت و اسطوره و مطالعات فرهنگي، ارغنون، همان.
20. لوكاچ، جورج، تاريخ و آگاهي طبقاتي، ترجمه محمد جعفر پوينده، انتشارات تجربه،
تهران، 1378، ص 115.
21. اسطوره دولت، همان، ص 427.
22. لوكاچ، همان، ص 334.
23. دانيل بل، همان، ص 177.
24. دانيل بل، همان، ص 177.
25. غبار، غلام محمد، افغانستان در مسير تاريخ، چاپ جمهوري، 1366، ص7ـ6.
-----------------------------------------------------------------------------------------
| ما خود را فراموش کرده ايم |
|
|
| محمد حسين فياض |
| 30 ارديبهشت 1386 |
|
مساله اخراج مهاجرين از ايران و استيضاح دو وزير خارجه و مهاجرين حرف هاي داغ رسانه هاست و درپيرامون اين مسائل کسانی زيادي قلم زده و خواهند زد. اين جانب نيز با آقاي حليمي در مورد مهاجرين بحث خوبي را آغاز کرده ايم .اما به نظر مي رسد که هر دو يک حرف را مي زنيم، ولي در برخي موارد زبان همديگر را نمي فهميم. به هر حال، ايشان در نوشته اخير خود نکات خوبي را مطرح کرده و برادرگرامي ام آقاي سخيداد هاتف هم تبصره هاي خوبي داشته اند.
در اين نوشته اين جانب نيز براساس مَثل «الکلام يجرالکلام» به چند نکته اشاره خواهم کرد، اميد است دوستان ديگر آن را تکميل نمايند. نوشته را با اين پرسش شروع مي کنم که بودن مهاجرين تا کي در ايران ادامه يابد؟ مگر دولت ايران بار ها و بارها با سرنوشت مهاجرين بازي نکرده که اين اولين بارش باشد؟ مگر دولت مذکور بارها و بارها به ما گوش زد نکرده که بايد فکري به حال خود بکنيم؟ چرا، همه را گفته و اين مشکل از خود ما هست که به اين حرف ها توجه نداشته و بر اين باور که در جمهوري اسلامي، اسلام مرز ندارد و بالاخره مشکلات مهاجرين، باري است که خر آنها طي 25 سال آن را برده و بار ديگر هم رويش، بر خود قبولانده ايم که زندگي افغاني يعني همين. بنده معتقدم که ما مردم افغانستان بسيار مردم خوش باور بوده و دور نگر نيستيم. کوچکترين روزنه اي که ايجاد مي شود خيال مي کنيم دنيا گل و گلزار شده است. افزون برآن که زود احساساتي شده و آسمان و زمين را با هم مي بافيم. نمونه اش همين برخورد احساساتي پارلمان نسبت به استيضاح وزير خارجه و مساله مهاجرين است. دولت و پارلمان افغانستان طي اين مدت کجا بود که براي مهاجرين کاري نکرد؟ در يادداشت قبلي گفته بودم که برخورد غير انساني ايراني ها مساله اش از بودن يا نبودن مهاجرين در ايران جداست. اين که دولت ايران به جان مردم بي دفاع قدرت نمايي مي کند، براساس تمام معيار هاي پذيرفته شده بين المللي و ديني محکوم است. اما راه حل در چيست؟ گيرم که دولت ايران برخود قبولاند که مهاجرين تا يکسال ديگر هم بمانند، سال ديگر چه؛ يعني همان آش و همان کاسه. دغدغه اين جانب چيز ديگري است و آن اين که کار ما مردم بايد ريشه اي حل شود و بسياري از باور هاي ما بايد نسبت به ايران و سياست هاي داخلي عوض شود .علاوه بر اين که سعي کنيم راهکار هاي اساسي براي حل مشکل اقتصادي و تاسيسات زيربنايي خود ارائه کنيم. به نظر بنده، تجربه ي اکنون و گذشته ي بودن ما در ايران نشان مي دهد که ما به آساني دست از زندگي نسبتاً رفاهي (اگر بشود گفت رفاهي) خود در ايران بر نمي داريم و حتي بسياري از کارگران ما حاضر نيستند داوطلبانه و آبرومندانه به وطن برگردند. وقتي از آنها سوال مي کني «کي به وطن مي رويد؟» مي گويند: «تا از دست ما نگرفته و بيرون نکرده اند، حالا حالا ها هستيم.» چرا؟ به خاطر اينکه در وطن کار نيست و بازار کار در کابل و قندها ر و جلال آباد و شايد در شهرهاي ديگر را پاکستاني ها و بنگلادشي ها اشغال کرده اند. به خاطر اين که هزينه هاي زندگي کمر شکن است. به خاطر اين که توان تامين هزينه ازدواج را ندارند. به خاطر اين که چشم و هم چشمي در منطقه وجود دارد و بايد آنها در برابر رقبا (واقعي يا خيالي) کم نياورده، ولو با پول قرض، موتر بخرند و... باور کنيد من طرفدار اخراج يک باره مهاجرين با قوه قهريه نيستم. اما معتقدم که مهاجرين بايد هرچه زود تر حساب خود را با ايراني ها يک سره کرده و بيشتر يخن دولت و پارلمان افغانستان را گرفته و بر واقعيت هاي زندگي خود فکر کنند. زيرا تجربه نشان مي دهد تا فشارهاي داخلي و خارجي روي دولت ها و برنامه ريزان هر کشوري روي يک مساله زياد نشود، ذهن آنها طرف ديگر چيزها خواهد رفت و حتي خود افراد، همين وضعيت را دارند. کاش مهاجرين ما يک سوم از درآمد خود را پس انداز مي کردند که به درد روز مبادايشان مي خورد! اما دريغ که نه تنها، مازاد مصرف معمولي و ضروري خود را پس انداز نمي کنند که در مصرف آن براي چشم و هم چشمي از يک ديگر سبقت مي گيرند. در مساله ازدواج هم به رسم افغاني (گرفتن گله و...) پايبند اند و هم به رسم ايراني ها عمل کرده و مهريه هاي چند صد و چند هزار سکه اي و رواج هاي ديگر را يادگرفته اند. بدبختانه اينکه مهاجرين ما طلاق را هم از ايراني ها يادگرفته اند؛ چيزي که در هزارستان به ندرت اتفاق مي افتاد. اکنون اگر به دفتر آيت الله محقق کابلي سري بزنيد، خواهيد ديد که به چه آمار وحشتناک طلاق در ميان مهاجرين دست پيدا مي کنيد. آقاي حليمي گفته است: «اگر از آسمان و زمين برف و باران در هزارجات ببارد باز هم ظرفيت پذيرش مهاجرين را ندارد.» يک مقدار آن درست، زيرا به خاطر رشد جمعيت هزارستان و مهاجرين، مشکلاتي در داخل و خارج به وجود آمده. اما واقعيت ديگر هم اين است که بسياري از اين مهاجرين انگيزه بازگشتن به هزارستان را ندارند و مي خواهند در شهرها زندگي کنند و در شهرها هم که امکانات لازم وجود ندارد. بنابر اين، به نظر مي رسد که موضوع مهاجرين همواره با استدلال ها و تحليلي روبروست که سر از دور و تسلسل در مي آورد. از اين جهت است که تصميمات ما براساس امروز و فردا استوار است و هيچ برنامه مشخص نداشته و به نتيجه نمي رسيم. به نظر مي رسد که آقاي حليمي در بند دوم از نوشته اخير شان به دغدغه اصلي اين جانب نزديک شده اند، از اين جهت آن را دوباره مرور مي کنيم: «اخراج هزاره ها از ايران محصول و نيز نشانه ي يک مشکل و بحران کلانتري است که کل هزاره ها و سرنوشت تاريخي آنان را در بر مي گيرد. همان مشکل غايب بودن از معادله ي قدرت و قرباني بيدفاع جنگ قدرت ديگران شدن. امروز اگر هزاره ها نقش و جايگاه مشابه پشتونها و يا تاجکها در معادلات سياسي افغانستان و منطقه را مي داشت، اولا ايراني ها آنها را اينگونه اخراج نمي توانستند و ثانيا در افغانستان آنقدر وضع شان خراب نمي بود که اخراج چند هزار نفر آنها از ايران تـأثير ويران کننده بر زندگي و اقتصاد شان داشته باشد. پرسش اصلي من از همين سرنوشت تاريخي هزاره ها بود. که البته دوستان اشاره اي به آن نکرده اند.» چرا، اشاره شده و اشاره مي شود. وقتي ما مساله حضور جدي هزاره ها در اردوي ملي را مطرح مي کنيم و تاکيد داريم که بايد از وابستگي هاي رواني و اقتصادي ايران بيرون بياييم، دقيقاً همان پاسخ پرسش اساسي است. به نظر اينجانب، دولت ايران با راه اندازي حراج ويزا، روزانه تا مرز 1000 نفر درسالهاي 83، 84 و اوايل 85 مهمترين ضربه را به اردوي ملي، به خصوص هزاره ها وارد کرد. چرا که انگيزه ي بودن در اردوي ملي را از آنها گرفت و از اين رو فوج فوج جوانان ما به ايران آمدند تا به قول شان درآمد بيشتر داشته و بتوانند در برابر مصارف گزاف زندگي رايج اما دروغين، تاب بياورند. غافل ازاين که آنها هم حضور نظامي خود را به چالش کشيدند و هم پول هايشان در مسير ايران و رفتن به اردوگاه و باج دادن ها مصرف شد. اکنون طبق برخي گزارش ها ما تعداد 400 و خورده اي بيشتر در اردوي ملي سرباز نداريم و با اين تعداد نفر چه حرفي براي گفتن خواهيم داشت؟ افزون بر آنکه به اين پرسش بايد پاسخ گفت: راه حل مشارکت ما درمعادله ي قدرت در چيست؟ وقتي ما کارخانه و تاسيسات زيربنايي نداريم و ديگران دارند، چه کاري بايد کرد؟ آيا مسائل ياد شده با ماندن مهاجرين در ايران حل خواهد شد؟ و... سخن به درازا کشيد. اما بازهم تاکيد اين جانب اين است که راه حل مشکل مهاجرين در داخل خود افغانستان است و به قول معروف: اميد دوغ ديگران آش نمي شود. مهمتر از همه اين واقعيت را بپذيريم که ما خود را فراموش کرده ايم. هرجامعه اي که دچار خود فراموشي شد و يا آن جامعه را وادار به خود فراموشي کردند، ديگر براي سرنوشت جمعي خود فکر نمي کند و تمام هم و غم شان اين است که به صورت فردي، جُل خويش را از آب بکشد. در اين صورت، چنين جامعه اي به يک وسيله تبديل خواهد شد که هر بلايي را که بخواهند بر سر شان خواهند آورد؛ چرا که او در واقع، ابن الوقت است و مجبور است که هميشه موضع انفعالي داشته باشد، و در اين صورت است که فراموش شده ها را همه ي دنيا فراموش خواهند کرد. بنابر اين همه ما بايد به اين باور برسيم که ما هستيم و براي سرنوشت خود فکر مي کنيم تا کسي براي فراموشي ما فکر نکند. | |