ادب و هنر
آگهی و اعلانات

تبليغات شما رايگان نشر مي گردد

شهر خالی جاده خالی

 Mohaqمصاحبه تلویزیونی محمد محقق  

ادامه مطلب ...  

بامیان مشق شادی وزندگی


 

بامیان وجشنواره دوم راه ابریشم

مصاحبه با آقای دای فولادی

دیگر کسی به مثل تو بابا نمی شود

http://www.babamazari

Farida Zeerak 

Muhammad Reza Ziaii

باکیمیاگران
نام و تخلص: غلامرضا ابراهیمی
کشور:
آدرس ایمیل:
آدرس ویب سایت:
بیوگرافی

شايد من و توايم امام پرنده ها .درنگي در مجموعه شعر «شاعر به انتهاي خيابان رسيده است»   نوشته: غلامرضا ابراهیمی   

شاعر به انتهاي خيابان رسيده است

محمد واعظي

 انتشارات عرفان

 شمارگان: 3000

 چاپ اول: 1386

 اولين روز آشنايي من و محمد واعظي هنوز كه هنوز است در ذ هنم چون خاطره‌اي پررنگ نقش بسته است. همان روزي كه جنون و عشق به شعر، محمد را در آن بعد ازظهر جمعه از خانه به «انجمن شاعران جوان افغانستان» كشانده بود و آن روز، آغازي شد براي دوستي نزديك من و محمد كه هميشه «ممًد» خطابش كرده‌ام و در طول اين سالها دوستي‌اش براي من غنيمت بزرگي بوده است و حال بعد از 7-8 سال دوستي به اينجا رسيده‌ايم كه قرار است من براي اولين بار مطلبي بنويسم و درباره اكثر اشعار اين مجموعه چه در صحبتها و نقدهاي دوستانه، چه در جلسات انجمن، چه در جلسات «مركز فرهنگي دردري» صحبت كرده‌ام و شايد اين كار دست مرا در نگارش اين نوشتار بازتر مي‌گذاشت و اما از طرفي دوستي و حق دوستي مرا بارها دچار ترديد و اما و اگرهاي فراوان كرد. به طوري كه دستم به قلم نمي‌رفت و با خودم مي‌گفتم نكند از روي كج‌سليقگي و خامي چيزي بنويسم كه دوست از ما برنجد و نكند كه دوستي نزديك من و محمد باعث شود كه در جدا كردن سره از ناسره كوتاهي كنم و حق مطلب ادا نشود و ترديدهاي ديگري از اين دست كه نوشتن اين مطلب را بارها و بارها به تأخير انداختند. اما بلاخره آنچه در آخر غالب شد حس نوشتن بود كه باعث شد دست به قلم ببرم و كتاب يكي از بهترين دوستانم را به تيغ نقد بسپارم.الزامات و اقتضائات اين نوشتار باعث شد كه مجموعه شعر محمد واعظي را چندبار بخوانم و به فراز و فرود اشعار كتاب بهتر و بيشتر از گذشته پي ببرم و اين نكته شايد حاصل اين باشد كه مستقيم و بدون واسطه با متن روبرو بودم و تأثير متغيرهاي بيروني بر ذهنم حذف شدند و اين گونه توانستم به ذهن و زبان و جهان شاعرانه شاعر بيشتر نفوذ كنم و اين امر يكي از ابتدايي‌ترين نتايج چاپ اشعار به صورت كتاب است.محمد واعظي از همان ابتدا كه وارد حوزه شعر شد خود را شاعر پركار و جستجوگر نشان داد و جنون شاعرانه‌اش او را به هر فضا و قافيه و رديف جديدي مي كشاند و همين پركاري و جستجوگري از جمله عوامل بودند كه توانست چهره‌اي موفق را در شعر جوان مهاجرت رقم بزند، چهره‌اي كه اين روزها در شعر جوان مهاجرت كاملا شناخته شده است.اين مجموعه ي 120 صفحه اي كه اشعاري از سالهاي 1379 تا 1385 در آن به چشم مي‌خورد حاوي 48 قطعه غزل و 14 دوبيتي است و طبيعتا مثل بسياري از اولين مجموعه شعرها كه حاصل تجربيات آغازين شاعر است نقاط ضعف و قوت خود را دارد و نكته‌ي مهم در بررسي و نقد اين قبيل مجموعه شعرها پي‌گيري و ترسيم خطوط جريان شكل‌گيري هويت شاعرانه شاعر است.فراواني غزلها در اين مجموعه نشان مي دهد كه شاعر به اين قالب شعر علاقه‌ي فراوان دارد چنان كه اين قالب عرصه‌ي ذوق‌آزمايي بسياري از شاعران جوان ايران و افغانستان است. محتواي غزلها به جز موارد معدودي كه در رابطه با وطن و غربت و ... است اغلب عاشقانه است و اين قالب همگرايي فراواني با سن و سال و تجربيات شاعر در اين دوره از زندگي دارد.آنچه در اولين نگاه به اشعار اين مجموعه دريافت مي‌شود اين است كه شاعر هرچه از نقطه آغاز فاصله گرفته است ابعاد مختلف شعر او از قبيل زبان، نحوه‌ي بيان، تخيل، صنايع ادبي و جهان نگري شاعر دچار دگرديسي و تحول شده است و اين تكامل در جهت هرچه واضح‌تر شدن هويت شاعر است. تعامل شاعر با شعر از يك تعامل يك سويه و كمي به يك تعامل دوسويه و كيفي تغيير جهت داده است. در ابتدا اشياء، حوادث به طور كلي پيرامون شاعر حضوري جداي از شاعر و شعرش دارند و نگاه شاعر به آنها تزئيني و بيروني است اما اين زاويه‌ي ديد كم كم در ذهن و زبان شاعر دروني و خودي مي‌شود و ما حضور شاعر را در شعر و كلمات شعر حس مي‌كنيم.

 

Image

درخت ماند و پرستو، شبي نشان مي‌داد

در امداد نگاهش پرنده جان مي‌داد

سه فصل گم شده بود و به خانه برمي‌گشت

سكوت و ماه و ستاره به آسمان مي‌داد

سكوت و ماه و ستاره و كوه مي‌دانست

كه برف شانه او را چه كس تكان مي‌داد

غزل 8 ص23

ابيات آغازين غزل فوق كه در مهر ماه 1381 سروده شده و طبق تاريخ سرايش اشعار اين سال پركارترين سال شعري آقاي واعظي است به خوبي برخورد ابتدايي و آغازيني را كه شاعر با شعر دارد نمودار مي‌كند. لحن گزارشي اين غزل و تعدادي از غزلهاي ديگر مويد اين نكته است كه ميان جهان درون شاعر و جهان بيرون شاعر بسيار فاصله است. هرچند شاعر در بعضي موارد سعي كرده اين امر را كمرنگ كند اما اغلب آثار سالهاي 79،80،81 فاصله شاعر با شعر مشهود است و اما اين غزل كه در مهرماه 1383 سروده شده است:

بانو قبول كن به خدا بي‌قواره‌ام

پيراهن نشسته و جوراب پاره‌ام

دو هفته روزهاي سه شنبه، بهانه‌ات

 آمد سراغ دفتر و شعري دوباره‌ام
 

غزل33 ص73

 

با دقت در همين دو بيت آشكار مي‌شود كه اين شعر بيرون از شاعر نيست و شاعر در آن زندگي كرده است و تجربيات روزمره‌ي شاعر به جهان شاعرانه  و ذهن او راه پيدا كرده‌اند و شاعر با پيرامون خود يگانه است و همين نكته باعث شده كه صداقت و صميميت زبان و بيان شاعر تصنعي جلوه نكند و قافيه و رديف و وزن ديگر ابعاد شعر مجاني است براي كشف خودش نه براي نشان دادن خودش

صبح شما بخير كسي پشت در نبود

آري كسي شبيه خودم دربه در نبود

اين روزها كسي به سراغم نيامده است

يك سايه‌‌ي غريب همين دور و بر نبود

 

غزل36- ص79

اگر نخواهم افراط كنم به يقين مي‌توان گفت كه زبان شعر اصلي‌ترين ركن شعر است و آن را نمي‌توان انكار كرد و اين اهميت تا بدان جاست كه ديگر ابعاد شعر به اين محور مي‌چرخند و در حقيقت زبان شعر پنجره‌اي است كه مخاطب به وسيله آن در فضاي شعر نفس مي‌كشد و هرگونه كاستي و نقص در اين محور مي‌تواند بر ديگر ابعاد شعر كاملا تأثيرگذار باشد و زيبايي آنها را كمرنگ كند. با دقت در سير تاريخي غزل در ادبيات فارسي و شاهكارهايي كه اين قالب به يادگار مانده است ما را متوجه اين نكته مي‌كند كه ساختار منحصر به فرد و ويژگيهاي خاص اين قالب زبان خاص خود را مي‌طلبد. ظرافت و ساختار انعطاف‌پذير غزل به راحتي كژتابي‌ها و ناخالصيهاي زبان شعر را در خود نمايان مي‌كند و اصولا غزل قالبي است كه رواني، صميميت وسيال بودن زبان در آن مي‌تواند به نفع ديگر ابعاد شعر عمل كند و مخاطب را به سمت لايه‌ها و سطوح عميق‌تر اثر راهنمايي كند.

ما می‌توانیم زبان شعر را در یک اثر در سطوح مختلفی بررسی کنیم ولی به نظر می‌رسد مهمترین سطح در بررسی زبان شعر، بررسی ساختار جمله و چگونگی قرار گرفتن اجزای جمله در آن باشد که هرگونه ناهماهنگی و نارسایی در این ساختار می‌تواند مانعی در برابر انتقال حس و مفهوم جمله باشد، هرچند نمی‌توان انکار کرد که گونه‌ای از ناهماهنگی‌ها و عدم هارمونی در زبان شعر خود می‌تواند به نوعی هارمونی و ویژگی زبانی در شعر یک شاعر بدل شود.

بگذار مشق پلک تو مریم ولم کند

یا وردهای چشم و لبت باطلم کند

در انزوای پنجره‌ای جایمان دهد

در چارچوب خاطره‌ای شاملم کند

از درس و مشق و مدرسه بیرون نمی‌روم

تا آیه‌های خنده ی تو کاملم کند

 

غزل 11- 29

این ابیات به خوبی نشان می‌دهد که شاعر چگونه مهار زبان را به دست دارد این غزل از لحاظ زبانی محکم و روان است. واعظی در بسیاری از اشعار این مجموعه توانسته است توانایی خود در زبان شعر را به نمایش بگذارد و مقوله‌ی زبان در شعر واعظی یک روند رو به تکامل بوده است اما با تمام این توصیفات گاه‌گداری شاعر نتوانسته موفق ظاهر شود و ما با جملاتی روبه‌رو می‌شویم که نارسایی زبان از بار هنری ابیات و مصراعها کاسته است.

در فصلهای ممتد پاییز می‌روم

تقویم هم ورق زد اگر تو بخوانی‌ام

 

غزل 1- ص9

در مصرع دوم این بیت حرف شرط «اگر» جمله را دو قسمت کرده است و ناهماهنگی فعل «ورق زد» با فعل «بخوانی‌ام» به راحتی قابل درک است و نکته دیگر این که فعل «ورق زد» بدون مفعول آمده است که این گونه جمله به ناقص به نطر می‌رسد. هرچند که با آمدن معفول بازهم جمله در مصراع دوم ناقص خواهد بود و شاعر باید فعل «ورق زد» را به شکل مضارع استمراری بیاورد. مثلا این گونه «تقویم مرا روق می‌زند اگر تو بخوانی‌ام» که مطمئنا این جمله نمی‌تواند موزون باشد.

یا این بیت:

من با ستاره، ماه، سکوت همیشگی

تو قصه ی شبانه به پایان نمی‌رسد

 غزل 26- ص59
 

بدون شک مصراع دوم باید این گونه بود که «تو قصه ی شبانه‌ای که به پایان نمی‌رسد» و این گونه وزن شعر مشکل‌ساز می‌شود. این مثال نشان می‌دهد که شاعر نتوانسته با وزن شعر کنار بیاید و ساختار جمله را ناقص آورده که از بار شعری بیت به شدت کاسته است.

حالا به سطر آخر نامه رسیده‌ام

امضا تمام آخر خط احترام را

 

غزل 39- ص66

در این غزل حرف «را» که نشان مفعول است ردیف شعر قرار گرفته است و در همه ابیات به جز بیت ذکر شده مفعول ذکر شده است اما در این بیت که بیت پایانی است و شاعر در مورد آن باید حساسیت ویژهای داشته باشد، مصراع آخر را این گونه به امان خدا رها کرده است. این غزل و غزلهایی از این قبیل نشان می‌دهد که شاعر کاملا سهل‌انگارانه از کنار آنها رد شده است. در حالی که می‌توانسته با یک سری تغییرات جزئی آشفتگی‌های آنها را برطرف کند.

به دست من گل سرخی خدا اگر داده است!

بهار آمده مریم! لبت خبر داده است

 

غزل 47- ص101

به سوی من قدمش گل به بار آورده است

خدا کند که نبیند گلاغها قو را

 

غزل 48-ص 103

آخرش تمام شد غرور و آبرو و پارک، بعد

شب طلسم کرد و رفت شکل یک درخت بید شد

 

غزل2- ص11

شب که نازل شد صدایی پشت در می‌گفت

دختری فانوس در دست از سحر می‌گفت

 

غزل6- ص19

ابیات فوق نشان می‌دهد که شاعر چگونه نسبت به ساختار جملات شرطی/ تناسب افعال باهم، تناسب فعل و فاعل از لحاظ جمع و فرد بودن و... سهل‌انگارانه رفتار کرده است و غزلهای زیبایی را با این سهل‌انگاری ناقص کرده است.

 

 

Image

یکی از عناصری که امروزه در شعر معاصر، به ویژه در غزل حضورش برجسته و پررنگ است عنصر روایت است و همین اهمیت بعضی را بر آن داشته است که به شکل افراطی از این عنصر استفاده کنند و گاهی اوقات ما به اشعاری برمی‌خوریم که به شدت روایت‌زده هستند.

محمد واعظی هم از اهمیت و استفاده آن به عنوان یک عنصر اساسی در شعر غافل نبوده و از توان این عنصر در راستای شعر خود کمک گرفته است. غلظت این عنصر در تعدادی از غزلهای بیشتر و در تعدادی کمتر است و در کل تعداد زیادی از غزلها رگه‌هایی از روایت را در خود دارند. مثلا در غزلهای 2، 4، 8، 14، 17، 20، 30، 38، 39 و.... این عنصر غلظت بیشتری دارد و تعدادی از غزلهای ذکر شده از غزلهای موفق و جاندار مجموعه است.

دختری میان واژه‌های شعر من شهید شد

بین کولیان روسپی، شبانه روسپید شد

دختری که دامنش در التهاب شرم در گرفت

بارها کنار جاده و پارک ناپدید شد

 

غزل2- ص11

از تو چه ماند؟ عکس قشنگی بدون قاب

یک روسری و نامه ی خط خورده، بی‌جواب

از تو سبد و مزه نان، نان سنگکی

یک چادر سیاه که بر روی یک طناب

یک جفت کفش مانده و دسمال آبی‌ات

یک دانه سیب سرخ که افتاده بین آب

غزل38- ص83

اصولا روایت برپایه توصیف جزئیات و حوادث استوار است. زمان و مکان مشخص دادن به رویدادها و تأمل و درنگ در جزیئات پیرامون و اشیاء را می‌توان جزء ویژگیهای روایت برشمرد. بنابراین این سؤال در ذهن ایجاد می‌شود که توانایی آقای واعظی در بهره‌گیری از این عنصر را در اشعارش ثابت کند، اما باز به نظر می‌رسد که شاعر در بعضی از غزلها نتوانسته ضرورتهای ساختار روایت را رعایت کند و شعر به سمت پریشانی کشیده شده است.عنصر روایت به محکمتر شدن محور عمودی و افقی شعر کمک کند و همین امر به نوعی جهت‌دهی و تعیین مسیر شعر به سمت و سوی خاص است که گاهی می‌تواند محدودیت ایجاد کند و دست و پای خیال شاعر را ببندد و شاعر ناچار به سمت کلی‌گویی کشانده شود.

اردیبهشت بود رسیدیم ما به هم

یک صندلی تراکم اندوه و شعر و غم

اردیبهشت بود، خیابان بودن تو

در آبی نگاه کسی می‌زند قدم

باران بهانه شد که رساند مرا به تو

از کوچه‌های مه شده و گنبد حرم

این پنجره بدون تو یک قاب کهنه است

باران و باد گم شده در اینحنای هم

باور نمی‌کنم که خداحافظی کنی

اردیبهشت رفته و حالا جهنمم

غزل35- ص77

دو بیت آغازین این غزل ذهن مخاطب را به سمت روایت می‌برد و این ابیات انتظاری را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند که در ابیات بعد برآروده نمی‌شود و شاعر روایت را رها کرده و بیشتر کلی صحبت می‌کند و شاعر در مصراع آخر متوجه شده است که روایت از دستش در رفته است وبا آوردن دوباره کلمه اردیبهشت به نوعی فقط خود را قانع کرده است. این گونه روایت های نارسا به جای این که به شعر کمکی بکند بیشتر آن را دچار تشویش می‌کند و مخاطب هم در این سردرگمی به جایی نمی‌رسد.با یک نگاه کلی به اشعار به راحتی می‌توان دریافت که شاعر مجموعه ی «شاعر به انتهای خیابان رسیده است» در رابطه با قافیه و ردیف توانمند جلوه کرده است و تنوع قافیه و ردیف در کل کتاب مشهود است، اما با تمام این توصیفات باز به غزلهایی برخورد می‌کنیم که مایه‌ی تعجب است که چطور شاعر این گونه سطحی و ساده با قافیه و ردیف رفتار کرده است.

مثلا در غزل 42 که مردادماه سروده شده است، ردیف «عروسکها» در اکثر ابیات این غزل شش بیتی نقشی به جز پرکردن وزن ندارد

به دست هرکس و ناکس بمان عروسکها

 

پراست از تو و از ما جهان عروسکها

پراست پیرهنت از نگاه این مرد

نشسته مثل خودم بی‌زبان عروسکها

پیاده‌رو شده پراز صدای جغد و کلاغ

 که دیه نقشه ی نصف جهان؟ عروسکها
 

غزل42-91

مشکل قافیه در غزل 32 حدیث دیگری دارد در این غزل کلمه‌های قسم، می‌دهم‌، می‌رسم، می‌وزم، می‌زنم، دلم  و هم، قافیه‌های این غزل شش بیتی را تشکیل می‌دهند هرچند این غزل بدون در نظرگرفتن این مشکل از جمله غزلهای خواندنی این مجموعه است. به هرحال آنچه درباره قافیه‌ی این غزل مسلم و غیرقابل دفاع است این است که قوافی قابل قبول نیستند و نمی‌توان وجود آنها را توجیه کرد.

بانو قسم به هرچه بخواهی قسم به تو

دنیای من تویی که فقط می‌دهم به تو

دیگر سکوت و شعر و خیابان بهان است

در خویش می‌زنم قدم و می‌رسم به تو

تا روسری آبی تو آسمانم است

ابر بهار می‌شوم و می‌وزم به تو

غزل32- ص71

در مصرع اول غزل 17 هم نارسایی قافیه وجود دارد. در این غزل کلمه «نیامده» با کلماتی از قبیل ساده، افاده، جاده و.... هم‌قافیه شده است. اما این نارسایی به خاطر نزدیکی موسیقایی کلمه «نیامده» با قافیه‌های مصراعهای بعد چندان به چشم نمی‌آید و می‌توان گفت تا حدودی این جرأت شاعر تحسین‌برانگیز است، اما این امر را نمی‌توان به مثالهای بالا تعمیم داد.

 

خانم سلام! یک نفر اینجا نیامده است

پیراهنش شبیه شما سبز و ساده است

ابری میان روسریاش می‌خورد گره

سنگین و سربراه گلی بی‌افاده است

 

غزل 17-ص41

 

نکته ی دیگری که همین جا لازم به یادآوری است که شاعر در استفاده از علایم نگارشی از قبیل علامت سؤال، علامت تعجب و... جدی به نظر نمی‌رسد. استفاده درست از این علامات می‌تواند راهگشای شاعر و مخاطب باشد. مثلا در مصراع اول ابیات بالا نگذاشتن علامت سؤال در پایان مصراع چندان خللی در درک و رساندن مفهوم ایجاد نمی‌کند، اما گاهی رعایت نکردن این علامات می‌تواند آشفتگی معنایی ایجاد کند و گاهی استفاده درست و بجا از این علامات می‌تواند به ایجاز کلام کمک کند.

تمام نمره‌های من چگونه باخبر شدی بگو

که من شهید حرفهای تو تمام سال می‌شدم

 

غزل22-ص51

مثلا در مصراع اول این بیت بعد از تمام نمره‌های من هم میِ‌تواند علامت«!» باشد و هم می‌تواند از «...» استفاده کرد ولی اگر مصراع به همین شکل باشد، مخاطب حس می‌کند که از ابتدای مصراع حرف «از» حذف شده است، مخاطب مفروض ما فردی است که با سازو کار وزن شعر بیگانه است.

در 14صفحه‌ی آخر کتاب ما شاهد 14 دوبیتی زیبا هستیم. تعدادی از این دوبیتی‌ها نشان می‌دهد که شاعر به ظرافتها و ویژگیهای این قالب اشراف دارد و با یکی از همین دوبیتی‌های زیبا این نوشتار را به پایان می‌بریم.

دو چشمم را کشیدم پیش چشمت

که آرامم کند تشویش چشمت

لبت: یاهو دو چشمت: مهر و تسبیح

صدایم می‌کند درویش چشمت؟

 

           در دری                                                                  پایان

اشعار (1)

1389-01-6 - درنگي در مجموعه شعر «شاعر به انتهاي خيابان رسيده است» نوشته: غلامرضا ابراهیمی